مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

134

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايها الخليفه ، بدان كه اين كنيزك ماهروى كه قوت القلوب نام دارد ، در زير حكم تو و از كنيزكان تست . نشايد كه بدينسان شيفته و دل‌بسته او باشى . من ترا به چيزى ديگر آگاه كنم كه صلاح تو در آن باشد . و آن اينست كه بهترين چيزها از براى ملوك و ابناى ملوك ، نخجير و لهو و لعب و نشاط و طرب است . هرگاه تو بنخجير شوى و بلهو و لعب پردازى ، بسا هست كه آن كنيزك را فراموش كنى . خليفه گفت : اى جعفر ، خوب گفتى و به كار نيكو اشارتم كردى . پس چون نماز تمام شد ، خليفه از مسجد بدر آمد و همان دم با جعفر وزير سوار گشته ، بتفرج گرائيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و چهل و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه هرون الرشيد با جعفر برمكى ميرفتند تا بصحرا رسيدند . و خليفه و جعفر هريك بر استرى سوار بودند و با يكديگر بحديث در پيوسته ، از لشگر پيش افتادند . هوا از اثر آفتاب ، گرم شد . خليفه را تشنگى سخت غالب گشته ، چشم به اين سوى و آن سوى انداخته ، چيز سياهى به روى تلى بلند بديد . با جعفر گفت : آن‌چه را كه من مىبينم ، تو نيز مىبينى يا نه ؟ جعفر وزير گفت : آرى اى خليفه جهان ، بر روى تل ، سياهى همىبينم . خليفه گفت : شايد آن سياهى ، پاسبان بوستان باشد و درهرحال او از آب ، دور نخواهد بود . وزير گفت : من بسوى او روم و از نزد او آب بياورم . خليفه هرون الرشيد گفت : مرا استر ، راهوارتر از استر تست . تو در همان مكان بايست تا لشگر برسند . من خود بدان سوى رفته ، در نزد او آب خورم و به زودى بازآيم . پس هرون الرشيد ، استر خويش براند و مانند باد تند همىرفت كه بر آن سياهى نزديك شد . خليفه صياد را ديد كه عريان ايستاده ، دام بر خود پيچيده است و چشمانش از بس سرخى ، شعلهء است از آتش . و صورت مهيب و قد خميده